تبليغاتX
love city

love city

وقتی...

وقتي دلتنگ شدي به ياد بيار کسي رو که خيلي دوست داره.

 

.وقتي نااميد شدي به ياد بيار کسي رو که تنها اميدش تويي.

 

وقتي پر از سکوت شدي به ياد بيار کسي رو که به صدات محتاجه.

 

وقتي دلت خواست از غصه بشکنه به ياد بيار کسي رو که توي دلت يه کلبه ساخته.

 

 وقتي چشمات تهي از تصوير شد به ياد بيار کسي رو که حتي توي عکسش بهت لبخند ميزنه. 

 

وقتي به چشمات تهي از تصوير شد به ياد بيار کسي رو که حتي توي عکسش بهت لبخند ميزنه. 

 

وقتي شونه چشمات تهي از تصوير شد به ياد بيار کسي رو که حتي توي عکسش بهت لبخند ميزنه. 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 17:55  توسط نگار  | 

برای عشق

براي عشق تمنا كن ولي خار نشو.

براي عشق قبول كن ولي غرورت را از دست نده.

براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو.

براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه.

براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن.

براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير.

براي عشق زندگي كن ولي عاشقانه زندگي كن.

براي عشق بمير ولي كسي رو نكش.

براي عشق خودت باش ولي خوب باش.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 17:54  توسط نگار  | 

تا کجا

تا کجای قصه باید ز دلتنگی نوشت ؟ 

 تا به کی بازیچه بودن توی دست سرنوشت

تا به کی با ضربه های درد باید رام شد

یا فقط با گریه های بی قرار آرام شد

بهر دیدار محبت تا به کی در انتظار 

 خسته از این زندگی با غصه های بی شمار . . .

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 13:24  توسط نگار  | 

برف

وااااای خدا جونم چرا برف نمی آد من دلم برف می خواد...
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 15:54  توسط نگار  | 

how can you tell the rain not to fall when clouds exist how can you tell the leaves not to fall when wind exist how can you tell me not to fall in love when you exist...

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 22:13  توسط پریا  | 

بوسه

در دو چشمش گناه می خندید

بر رخش نور ماه می خندید

بر گذرگاه آن لبان خاموش

شعله ای بی پناه می خندید

شرمناک و پر از نیازی گنگ

با نگاهی که رنگ مستی داشت

در دو چشمش نگاه کردم و گفت

باید از عشق حاصلی برداشت

سایه ای روی سایه ای خم شد

در نهانگاه راز پرور شب

نفسی روی گونه ای لغزید

بوسه ای شعله زد میان دو لب

 

 

فروغ فرخ زاد

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 20:48  توسط نگار  | 

دوری

می دانم روزی با تن خسته و خیس ، سوار بر قطرات درشت باران بر ناوادنهای چشمم فرود میایی و من تو را در میان انبوه مژگانم میزبان خواهم بود و در آن لحظه چشمانم را برای همیشه می بندم تا دیگر دوریت را حس نکنم
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 22:4  توسط نگار  |